مرگ
ساعت ۳:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٧   کلمات کلیدی: مرگ ،زندگی ،خودکشی ،قبرستان

خدایا خدایا خدایا

 

مــــــــــــــرگ

پس از یک سال سکوت حالا نه زندگی که مرگ می خواهم مرگ، که مرگ سکوتی ابدی است مرگ ، آری قبول دارم که مرگ پایان کبوتر نیست ولی وقتی بخواهی نباشی وقتی بخواهی همه چیز را تمام کنی وقتی بخواهی از قطار زندگی پیاد شوی آنوقت است که مرگ شیرین میشود و دیگر به این نمی اندیشی که مرگ پایان کبوتر باشد یا حتی برای تو بهتر است مرگ پایان کبوتر باشد .

ای گل، تو ز جمعیت گلزار، چه دیدی

جز سرزنش و بد سری خار، چه دیدی

ای لعل دل افروز، تو با اینهمه پرتو

جز مشتری سفله، ببازار چه دیدی

رفتی به چمن، لیک قفس گشت نصیبت

غیر از قفس، ای مرغ گرفتار، چه دیدی

 


 
سکوت
ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

سلام باران

سلام ، سلام ، سلام ...

امروز درست ۳۶۴۸ ساعت است که سکوت کرده ام چیزی نگفته ام ، دردهایم را برای خویش نگاه داشته ام دردهایی که اگر باز شوند دشتها می خشکند آسمان می گرید راستش گاهی اوقات سکوت سخت تر از سخن گفتن است آری باران سخت است سخت است غمی بر دلت مانده باشد و دم بر نیاوری سخت است .

باران من ،

سخن نگفتم ، نه از روی قهر ، حرفی نزدم تا دردی بر دردهایت نیافزوده باشم که استخوان لای زخم نباشم ، سخنی نگفتم تا اگر التیام بخش زخمهایت نیستم تا اگر باری از غم و اندوه و رنجت نکاستم لااقل زیادشان نکنم اما سخت است باران ، سخت است دردی از درون مثل خوره به جانت بیافتد سخت است احساس کنی خرچنگی درونت را می کاود و تو هیچ نگوئی دم برنیاوری هیچ .....

باران ،

زجر آور است احساس تنهایی ، اینکه بدانی در این جمع باز هم تنهایی اینکه بدانی اینجا سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت اینکه بفهمی در میان این جمع با اینهمه همهمه و سیاهی لشگر حتی یک بازیگر هم نیست همه سیاهی لشگراند اینکه بدانی غیر از خدا و باران هیچ کس را نداری

باران صبحگاهیم ،

گاهی سکوت یک دنیا حرف دارد یک دنیا نگفتنی دارد ، حرفهایی که در خودمانی ترین لحظه ها هم نمی شود گفت سکوت یک دنیاست دنیایی ورای این دنیا دنیایی که در آن دهان و زبان بی ارزش ترین عضو بدن است و در عوض این قلبها و چشمها هستند که سخن میگویند ، چشمهایی که دروغ نمی گویند و قلبهایی که حقیقت می جویند .

باران ،

دنیای سکوت دنیای تنهایی است ولی لذت بخش است  با خویش تنها شد خویشتن را درون خویش یافتن جالب است نه ؟ به دنبال خودمان بگردیم تا شاید بتوانیم خود را پیدا کنیم ، پیدا کنیم و ببینیم سهم ما از هستی چیست ؟ ببینیم کجای این دنیا ایستاده ایم ؟ ببینیم از زندگی چه می خواهیم ؟

باران من ،

میخواهم دوباره بگویم ، دوباره بسرایم ، دوباره فریاد کنم ، دوباره زمین و زمان را به هم بدوزم و دوباره بگویم که هستم ، هستم با تمام سختی ها با تمام مشکلات و تمام نامردمی ها

در عاشقی گریز نباشد زساز و سوز
استاده ام چو شمع مترسان ز آتشم
شیراز معدن لب لعل است و کان حسن
من جوهری مفلسم ایرا مشوشم
از بس که چشم مست درین شهر دیده ام
حقا که من نمی خورم اکنون و سرخوشم
«حافظ»

ــــــــــــــــــــــسکوت‌ــــــــــــــــــــــــــــ

سکوت کن به احترام زندگی

سکوت کن ، سکوت کن

به احترام رویش جوانه ها

به اوج آفتاب ظهر

به گرمی نگاه عاشقانه ات

سکوت کن ،

برای ریشه ها و ساقه ها

برای زندگی و مرگها

سکوت کن

به احترام ریشه ها

به اقتدار بیشه ها

به عرصه سپید زندگی

به نام سبز بندگی

سکوت کن

برای مرگٍ زندگی

برای لحظه ها سکوت کن

سکوت کن ، سکوت کن

سکوت ، قرائت جدید زندگیست

سکوت ، اوج لحظه های بندگیست

سکوت ، طراوت حضور عشق

سکوت حضور جاودانه امید و زندگیست

 

مانی ۶ آذر ۱۳۸۴


 
بدون شرح
ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

عشق بلندتر از آن است که

زیر کوتاه نگاهی عتاب آور پامالش کنی

عشق حقیقی تر از آن است که

 پشت ابری حیاهای ناراستین پنهانش کنی

عشق یتیم تر از آن است که

  به دست رودخانه روزگارش بسپاری....

واقعا باید اینگونه باشد ؟؟؟؟؟؟؟


 
بازگشت
ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

سلام باران،

گاهی سکوت سخت تر و دردناک تر است ، دردناک است حرفی یا کلامی در درونت موج بزند اما هیچ نگویی ، سخت است حرفی برای گفتن و یا دردی برای نالیدن داشته باشی و دم بر نیاوری ، سخت است .

باران من ،

یادت هست ؟ عهد کردم دیگر نبینم ، نشنوم ، نگویم ، ننویسم و فریادی بر نیاورم تا این روزگار سخت سپری شود ، تا با حرفهایم غمی بر غصه هایت اضافه نکرده باشم تا با نوشته هایم نا امیدت نکرده باشم ، خودت که میدانی وقتی مینویسم فقط غمها را به تصویر میکشم دردها را ، رنجها را نا امیدی ها را ، نمی خواستم روح پاک و زلالت را با حرفهای سیاه خود تاریک و ظلمانی کنم ، اما هرچه بود گذشت ، مثل خوابی که میگذرد و تو هیچ از آن به خاطر نمی آوری به جز تصویری مبهم و صدای پرنده ای در صبحی بارانی که تو را از عالم رویا جدا کرده و می گوید برخیز باران که هوا بارانیست ، برخیز که صبح آمد همان صبحی که میگفتیم «دل قوی دار سحر نزدیک است »

باران ،

دوباره باز آمده ام ، اما این بار نه به نا امیدی و یاس که به امید باز آمده ام ، آمده م با کوله باری از حرفهای نگفته با دردهایی که همیشه در حضور سبزت تسکین میافت و با نبودنت در درون خویش ریختم ، آمده ام که بگویم زندگی یک رنگ نیست ، هزار و یک رنگ است که سیاهیش گم میشود درون رنگهای دیگر اگر دیگر رنگها را هم ببینی !!

باران من ،

زندگی مثل نقاشی است هر جور ترسیمش کنی و هر رنگی به آن ببخشی به همان رنگ می بینی اش اگر سیاهش کنی تاریک و ظلمانیست اگر سفیدش کنی پاک است و مطهر اگر به آبیش جان ببخشی آرمش دهنده است و بی انتها اگر سبزش کنی مثل باران بهاری زایشگر است و تسکین دهنده اگر قرمزش را روح ببخشی عشق است و عشق است و عشق و اگر رنگها را به تعادل همنشین نقاشی زندگیت کنی همه را باهم و در کنار هم داری اینبار زندگیت یک رنگ نیست هزاران و هزاران رنگ است رنگهایی که به تنهایی ملال آورند اما در کنار هم زندگانیت را بیرنگ میکنند وقتی غم و درد سیاه را پاکی و صلح سفید را آرامش آبی را رویش و زایش سبز را و عشق قرمز را کنار هم داشته باشی زندگیت سرشار از این احساسات ناب میشود .

باران صبحگاهیم ،

آمده ام تا رنگهای زندگی را یک به یک با هم کنار هم بچینیم آمده ام تا با هم تا ته خط برویم نه مثل گذشته ها که تا شوره زاری در برابر راهم بود به جز از نا امیدی گفتن حرفی نداشتم ، آمده ام با هم برویم تا ته خط تا خود خدا تا عرش کبریایی اش تا سرزمین اجدادیمان تا بهشت تا دوزخ تا هر آنجا که نسیم نفس تو در آن جاری و ساری باشد .

باران من ،

بلند شو ،

« بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

ببینیم آسمان جای دیگر همین رنگیست ؟»

بلند شو ، بیا برویم بیا از این خاک غربت دور شویم بیا به سفری برویم از ازل تا به ابد بیا سفر کنیم به شهر رنگهای جاودان به شهر پاک عاشقان به آنجا که نه دو رویی هست نه دو رنگی به آنجا که نه تزویر و ریا هست نه مال و جاه آنجا که روح مردمانش از ورای جسمشان پیداست بیا راهی را که با هم آغاز کرده ایم با هم به پایان برسانیم .

 

پی نوشت : حرفی نیست جز عرض شرمندگی از دوستانی که آمدند و این خانه را متروکه دیدند که این چند وقت نه دستم به نوشتم میرفت و نه حوصله ای بود برای خواندن اما دوباره میازمت اگر چه با خشت جان خویشتن !!

 

ـــــــــــــــــــــــــــــ عاشقانه ـــــــــــــــــــــــــــــ

ملاحت ملیح تو

به بام عرش می برد مرا

تو ای تمام هستی ام

تو ای سرود مستی ام

نه در زمین مثال توست

نه در هوا صلای توست

ولی بدان

اگر به عرش برجهی

وگر ز فرش برکنی

هماره جستجو کنم تو را

تو ای امید زندگی

تو ای سرود عاشقی

که عاشقی به وصل نیست

که حرف ما ،

حرف ماه و فصل نیست

بیا بگویمت تو را

که عاشقی چه می کند

که عاشق زمان ما

چه میکشد

که عشق

بسان خون زندگیست

شراب ناب بندگیست

که عشق درون چشمهای توست

درون بوسه های بی هوای توست

درون آتشین نگاه توست

بیا بگویمت که عشق

سرود جاودانه ایست

که از نهاد حق

به سوی قلبهایمان هبوط می کند

 

مانی ۱۳ بهمن ۱۳۸۵


 
سرزمين قابيل
ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

باران ،

امروز را بی سلام آغاز میکنم ، که «سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت»

باران من ،

امروز دقیقا چهار ماه است که با هم درد و دل نکرده ایم ، آینه ای در مقابل آینه همدیگر گرفته ایم تا از هم ابدیتی بسازیم اما نگاههایمان مسخ شده اند ذهنمان مصلوب است ، دستهایمان سرد است قلبهایمان نمی تپد ، بسان پیکره های بی جانی شده ایم که از سقف آسمان به دار آویخته باشندشان دار جهالت دار خودخواهی ها دار ندانم کاری ها ...

باران ،

آمده بودیم با هم برویم تا ته خط تا آخر دنیا آنجا که دیگر کسی کاری به کارمان نداشته باشد میخواستیم همپای و همقدم با هم برویم اما ....

باران ،

این روزها هر دو مسخ شده ایم ، مثل دو پیکره سنگی ، مثل دو کوهی که هیچگاه به هم نمی رسند مثل ماهی کوچکی که قصد سفر به اقیانوس را دارد اما غافل است که برای همیشه در این تنگ زیبای بلورین اسیر ندانم کاریهای خویش است .

باران من ،

خسته ام ، از همه چیز و همه کس از آدمهایی که می آیند و می روند بی هیچ اثری از آنهایی فقط نقشی هستند بر صحیفه خیال ، از آنهایی که خنده به لب دارند و از پشت خنجرشان را بر پیکرت فرود می آورند .

باران ،

همه می گویند درک کن ، وضعیت مرا درک کن ، موقعیت مرا درک کن ، حرف مرا درک کن ، احساس مرا درک کن ، انتظار مرا درک کن ، اما چرا همیشه این منم که باید درک کنم ؟ چرا کسی نیست که حرفهای مرا درک کند ؟ چرا کسی نیست که احساس مرا درک کند ؟

باران ،

میخواهم فریاد بزنم ، میخواهم داد بزنم طغیان کنم عاصی شوم ، فریاد بزنم بر سر تمام اعصار بر سر تمامی ادبا فضلا حکمرانان اندیشمندان روشنفکران بر سر نسل بشر بر سر آدم و حوا میخواهم بر سر تمامی نسل انسان فریاد بر آورم حتی میخواهم بر سر خدا هم داد بزنم همان خدایی که میگویند رحمان است که رحمتش عام است همان خدایی که رحیم است همو که عادل است و جابر همان خدایی که میگویند با سختی ها بندگاننش را می آزماید می خوام بر سر این خدا فریاد بر آورم که بس است من همین جا میخواهم از امتحانت انصراف دهم من امتحان نمی دهم من خدایی را که فقط قهرش را نصیبم ساخته نمی خواهم من میخواهم پیاده شوم همین جا در همین لحظه من میخواهم از قطار زندگی پیاده شوم که این قطار ره به هیچ جایی نمیبرد به نا کجا آبادی میرود که هیچ کس نمی داند

باران ،

دلم از این دیار و آدمهایش گرفته از آدمهایی که ارزشهایشان با تمامی آموخته هایم مغایر است از آدمهایی که در خیابانهای مه گرفته این شهر کیمیای سعادت میجویند از آدمهایی که تو کوچه های تنگ و تاریک این شهر عشق میفروشند و زندگی معامله میکنند از آنهایی که حتی خود نیز نمی دانند ز کجا آمده اند و آمدنشان بهر چه بود از آدمهایی که توی اوهامشان غرقند و حقیقت را در پسکوچه های تاریک و پستوهای نمور میجویند اینجا شهر فرزندان قابیل است .

                   

آویخته بند جهالتیم

رخت چرکی

بر صحیفه سفید تاریخ

در گنداب زمان

به دنبال هویتی گمشده می گردیم

هویتی که به تاراج رفته است

لیک معلقیم

معلقیم بین زمین و آسمان

بین زمان و مکان

بین گمشده هایمان

و نا یافته هایمان

اینجا ارزشهای انسانی را

به پشیزی نخرند

اینجا سرای آز است

سرای دو روئیست

سرای طمع است

سرای همه خصلتهای نامیمون انسانیست

اینجا خلوتگاه فرزندان قابیل است

اینجا هشیاری و مستی

زندگی و مرگ

سیاهی سپیدی

فراز و فرود

با هم برابرند

اینجا برزخ است

برزخی زمینی

محلی برای عذاب

نه مسیحی میاید

که کفاره گناههانمان شود

نه محمدی که بر نابسامانیها بشورد

و نه خضری که آب حیاتمان دهد

اینجا سراسر خسران است

سراسر تباهی و در به دریست

سراسر نفاق است و کینه

اینجا سرزمین رانده شدگان ابدیست

سرزمین فرزندان قابیل

اینجا سرزمین مقربین ابلیس است

و ما به کفاره گناهي نکرده ميسوزيم

به آتشي که پدرانمان برافروختند

هبوط کرديم به سرزميني از آب و آتش

برهوتي لم يزرع

با دلي سرشار از اندوه

نه اندوه پدري که جواني از دست داده باشد

و نه اندوه مادري که طفل مرده اي به دنيا آورده باشد

اندوه ما اندوه کودکيست که گم شده

کودکی بی پناه در چنگال بی مروت روزگار

اندوه کودکي که در هياهوي روزگار

پي سرپناهي مامني،جايي ميگردد

ولي هيچ نمي يابد

به دنبال آنچه ميگرديم نمي يابيم

و آنچه را که نمي خواهيم مي يابيم

روحي بهشتي در کالبدي جهنمي

روحی که اسیر است

اسیر چنگال خواسته های گذرا

و هوسهای ناپایدار

 اینجا سرزمین قابیلیان است

اینجا بهشت دوزخیان است

.....اینجا

  مانی


 
احساس
ساعت ٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

باران میخواستم دیگر ننویسم میخواستم ره به دیاری دگر برم میخواستم بی اعتنا به همه چیز و همه کس بروم تا ته دنیا آنجا که دیگر هیچکس به کار کسی کار ندارد آنجا که معادلات زندگی را معادلات ریاضی نمی سازند . میخواستم بروم اما...

نشد ، یا بهتر بگویم دلم نیامد .

باران تا به حال شده دلت بگیرد ، تا به حال شده بخواهی فریاد بزنی و نتوانی ؟ تا به حال شده دلت از عزیزترین کسانت بگیرد ؟ تا به حال شده کوهی غم و رنج را به دوش بکشی و دم بر نیاوری ؟ تا به حال شده هر چه تلاش میکنی نتوانی بغضت ر فرو ببری ؟

حال غریبیست باران ، مثل جویباری که قصد دریا داشت و مرداب نصیبش شد مثل مسافر بد شانسی که از قطار ابدیت جا مانده قطاری که معلوم نیست باز هم در این ایستگاه توقف داشته باشد یا نه !؟

باران قول داده بودم شاد بنویسم اما باور کن نمی شود ، در این دیار غربتی که آدمها حتی با خویشتن نیز غریبه اند از شادی نوشتن بیهوده ترین کار است

وقتی در دل غمی داری خندیدن و شاد بودن فقط نقابی است بر چهره دلت تا دیگران را به غمت غمگین نسازی ....

 

ــــــــــــــــــــــــ احساس ــــــــــــــــــــــــ

احساس می کنم

احساس مرده است

احساس می کنم

در خون نشسته ام

احساس می کنم چشمان تار من

چیزی ندیده است

در این دیار شوم

در این کویر بی کران

احساس می کنم

قلبم نمی تپد

احساس می کنم

مرگم رسیده است

جلاد خوش نگار

از ره رسید و گفت :

اشهد بخوان که من

بر روی سینه ام

احساس می کنم یکباره مرده ام

احساس میکنم من شوکران عشق را

با میل خورده ام

احساس میکنم دیوانه گشته ام

احساس میکنم ویرانه کشته ام

احساس میکنم دیگر رها شدم

از بند ما و من

احساس میکنم حرفی نگفته ام

کاری نکرده ام

احساس میکنم یک کوله بار غم

کوهی ز درد و رنج

آلام این جهان بر این دل نحیف

آوار گشته است

احساس من کنون

اشک است و آه و درد

مرگ است و نیستی ست

احساس من کنون

 یک حسرت بزرگ

حاصل چه بوده است

عمر گذشته را ؟

حسرت چه می خوری کار نکرده را ؟

احساس من کنون

نشات گرفته از همه آلام آدمیست

احساس میکنم یک استخوان سخت

ماندست در گلو

نایم فشرده است

حرفی نگفته ام

از زندگی خویش نیز

من دست شسته ام

 

مانی 13 مرداد 1385

 


 
گذشته ها
ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۸ تیر ،۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

سلام باران ،

قول دادم شاد باشم و به گذشته ها فکر نکنم ، سر قولم هستم اما قبول داری که نمی شود ، نمی شود به این سادگیها دست شست ، اما سر حرفی که زدم خواهم ماند مطمئن باش .

باران گاهی اوقات بد جوری یاد این گفته دکتر شریعتی می افتم :

چه غم انگيز است كه وقتي چشمه اي سرد و زلال ، در برابرت ميجوشد و مي خواند و مي نالد ، تشنه آتش باشي و نه آب

و چشمه كه خشكيد . . . .

چشمه اي كه ، از آن آتش كه تو ، تشنه آن بودي بخار شد و به هوا رفت ، و آتش كوير را تافت و در خود گداخت و از زمين آتش روئيد و از آسمان آتش باريد ،

تو تشنه آب گردي و نه تشنه آتش .

و بعد عمري . . . . . .

گداختن از غم نبودن كسي كه تا بود ، از غم نبودن تو مي گداخت .

 

واقعا جای تامل دارد ، گداختن از غم نبودن كسي كه تا بود ، از غم نبودن تو مي گداخت . باران همیشه حسرت می خوریم حسرت لحظه هایی که از دست دادیم و برگشتنی نیستند حسرت اوقاتی که میتوانستند بهترین لحظات زندگیمان باشند اما نفهمیدیم ، باران نمیدانم چرا ما آدمها اینگونه شده ایم تمام عمر را در حسرت یک لحظه سپری میکنیم و وقتی لحظه موعود فرا میرسد حواسمان جای دیگریست انگار خودمان نیستیم حواسمان نیست که اگر این لحظه  گذشت دیگر هرگز باز نخواهد گشت عمری در انتظار یک لحظه ایم ولی وقتی آن لحظه فرا میرسد قدرش را نمی دانیم .

باران ، کاش قدر لحظه لحظه زندگی را میدانستیم کاش میفهمیدیم لحظه موعود وجود ندارد لحظه موعود همین الان است همین لحظه است همین ثانیه هاییست که بی توقف می گذرند  و می روند و این مائیم که داریم لحظات عمرمان را میکشیم بی هیچ حرکتی بی هیچ تغییری

باران کاش کمی به خود بیائیم ببینیم چه کرده ایم ببینیم چه میخواهیم بکنیم ببینیم این همان چیزیست که به دنبالش بودیم یا نه در پی چیز دیگری آمدیم و به اینجا رسیدیم  باران لحظه ها میگذرند اما مهم این است که ما چه استفاده ای از این لحظه ها میکنیم

خیمه شب بازی دهر

با همه تلخی و شیرینی خود  می گذرد

عشقها میمیرند

رنگه رنگ دگر می گیرند

و بهاران ز پس هم سپری می گردند

ای فقط خاطره هاست

که چه شیرین و چه تلخ

دست ناخورده به جا میماند

 

باران کا ش میفهمیدیم که تمام عمر در اشتباه بودیم تمام عمر راه به بیراهه بردیم به سوی ناکجا آبادی رفتیم که خو نیز نمی دانستیم به کجا ختم میشود باران ، کمی به خود بیاییم و به آینده و گذشته مان نظری بیاندازیم تا بفهمیم کجای کاریم تا بفهمیم کجا هستیم و به کجا میخواهیم برویم .

لحظه ها

لحظه ها را دريابيم

لحظه ها عطر گل احساسند

لحظه ها در تپش پنجره ها

عشق را مي سازند

دوستي شيشه و سنگ

در به روي همه پنجره ها مي بندد

لحظه ها را دريابيم

لحظه پاي نهادن در اين هيچستان

لحظه عشق به هم ورزيدن

لحظه مردن ....

 

لحظه ها را دريابيم

تك تك ثانيه ها

مي برد ما را

تا مرگ

لحظه ها پيچش پيچك مرگ است

به دور گل عشق

 

لحظه ها را دريابيم

روز موعود زمين نزديك است

روز بي خود شدن از خويشتن خويش

روز بگذشتن از اين

زندگي دايره وار

و در آن روز كه عشق

نقطه مركز دايره هستي شد !

دل ما از گذر ثانيه ها

غمگين نيست

كه در آن روز

همه عقربه ها

همه ثانيه ها

معكوسند

و در آن روز همه

عشق به هم مي آموزند

و در آن روز همه

مجنون تر از مجنونند

 

همه «تا ته كوچه شك»

رفته اند

همه «تا سر قله ايمان»

رفته اند

و همه

عشق را مي فهمند

 

مانی 18 بهمن 1382

قســــــــــــــمت

 

پير مردي بود

چهره اي خاموش

و دستاني كه مي لرزيد

نه از سرما

نه از ترس

كه از آن آتش پنهان

و چشماني

كه از درد درونش حكايت داشت

جشماني كه مي خنديد

بر اين دنياي وارونه

وليكن حرفها داشت با هر نگاهي

و يك دنيا سخن از بي قراري

 

سيگاري آتش زد

و دودش را به حلقم كرد جاري

با نوايي دلنشين

اينگونه آغازيد :

 

آري ، آري

زندگانيم چنين بوده ست

زآغاز تا پايان

شور و سياه و تلخ

به راه عشق نا فرجام

ره بسيار پيمودم

و دل را لعبتي كردم

به دست حوريان خادم ابليس

و اينجا آخر راه است

ره پيموده بسيار است

دلم پر خون

سرم مجنون

و دستم ، خالي از گرماي دستي است

 

نمي دانم

نمي دانم گناه من چه بود آخر

كه بايد اينچنين فرجام مي ديدم

هميشه با دل پر درد مي گفتم:

كه اين شايد ، قسمتم بوده ست

وليكن بعد از ساليان سال فهميدم

كه قسمت ، قسمت ما نيست 

كه قسمت ، از آن مهتراني است

كه دل را ، به سيم و زر بها دادند

 

پس از عمري راه درد پيمودن

نيك فهميدم

كه قسمت ، قسمت ما نيست

به هركه دل سپردم

به جاي نوش نيشم بود

به هر كه سر سپردم من

سرود درد كيشم بود

 

در اين ره چيز ها ديدم

ز نامردي

ز نا اهلي

ز بيداد و ستمكاري

ز عشق آتشين در بند خود خواهي

 

در اين ره مرگ را ديدم

عشق را ديدم

ز درد و رنج من بسيار ديدم

وليكن هيچ

پس از اين راه طولاني باز فهميدم

كه قسمت ، قسمت ما نيست

 

به راه سالكان رفتم

در آنجا ، نور حق را

نور جاويدان حق را

به چشم خود عيان ديدم

ولي افسوس آنجا نيز فهميدم

كه قسمت ، قسمت ما نيست

 

به هر راهي كه مي رفتم

ز هر شهري كه بگذشتم

فقط اين جمله را مادام مي گفتم :

كه قسمت ، قسمت ما نيست

نمي دانم خداي عادل رحمان

قسمت ما را با كه قسمت كرد

كه اينگونه به كار خويش درماندم

كه اينگونه شكنج و درد و سرما را

به جان دارم

كه اينگونه تمام درد دنيا را نهان دارم

كه اينگونه دلم از مهر كس خالي ست

نمي دانم ، نمي دانم

گناهم شايد اين بودست

كه در دل عشق را زنده مي ديدم

و يا شايد، چون

بسان ديگران عشق را از خود نراندم من

نمي دانم ، نمي دانم

 

وليكن تو جوانك

به دنبال قسمتت بيهوده مي گردي

كه باغ عشق باغ بي برگي است

كه در جاي ديگر نيز

آسمان همين رنگي است

قدم مگذار در راه بي فرجام

ره توشه ات را زمين بگذار

كه قسمت ، قسمت ما نيست

 

مانی 22 خرداد 1383

کاش...... 

کاش دلهامان

پر از احساس اقاقی ها بود

کاش در دلهامان

شوق رفتن کم بود

کاش می شد

تا ابد، با هم ماند

اما...

رسم دنيا اين است

رفتن و دل کندن

ز همه آدمها

کاش در دلهامان

عطر شب بو می پيچيد

کاش می شنيديم

صدای ملکوت

که به آواز به ما ميگويد:

زندگی خالی نيست

زندگی زيباست

کاش

می شد فهميد

راز مرغان مهاجر را

کاش می شد

همه را مجنون ديد

که پی ليلی خود

ز همه سدها

ز همه درها

می گذرند

کاش می شد

پلی از عشق ساخت

ميان دو نگاه

کاش لک لکها

طعم ماندن را می فهميدند

کاش دلها

همه بارانی بود

بی غش

          بی ريا

                  بی رنگ

بر تن تفته اين پهنه کوير

می باريد

و همه خشکيها

همه بی مهری ها را

می زدود از دلمان

کاش

چشمها همه صادق بودند

می شد از برق نگاه هر کس

راز ناگفته او را خواند

کاش دلها همه عاشق بودند

تا که خالی شود از رنگ و ريا

دلهامان

کاش دلها همه آبی بودند

صاف و آرام و بزرگ

چون دريا

کاش می دانستيم

در پس چهره خاموش هر کس

چه جهانی پنهان است

کاش می فهميديم

که مرگ

پايان نيست

مرگ نقطه آغاز حياتی دگر است

مرگ

با همه همهمه و شيون ها

زيباست

کاش می فهميديم

که چه آسان

می توان دل کند

از همه آدمها

از همه بود و نبود

کاش ميفهميديم

که شب خالی نيست

ترس ما

از شب

از مرگ

وسعت نادانی ماست

کاش می فهميديم..

کاش....

کاش....

کاش....

.........

مانی۱۳آذر۱۳۸۲


 
 
ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ تیر ،۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

قطره قطره اگر چه آب شدیم

 

ابر بودیم و آفتاب شدیم

 

ساخت ما را همو که می پنداشت

 

به یکی جرعه اش خراب شدیم

 

                       *****

رنگ سال گذشته را دارد همه ی لحظه های امسالم

سيصد و شصت و پنج حسرت را همچنان می کشم به دنبالم

قهوه ات را بنوش و باور کن من به فنجان تو نمی گُنجم

ديده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم:

«يک نفر از غبار می آيد»! مژده ی تازه ی تو تکراری ست

يک نفر از غبار آمد و زد زخم های هميشه بر بالم

باز در جمع تازه اضداد حال و روزی نگفتنی دارم

 

هم نمی دانم از چه می خندم هم نمی دانم از چه می نالم

 

راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشائیست

 

به غریبی قسم نمی دانم ، چه بگویم جز اینکه خوشحالم

 

دوستانی عمیق آمده اند ، چهره هائی که غرقشان شده ام

 

میوه های رسیده ای که هنوز من به باغ کمالشان کالم

 

چند وقتیست شعرهایم را ، جز برای خودم نمی خوانم

 

شاید از بس صدایشان زده ام دوست دارند، دوستان لالم

 

                            *****

 

تنهائیم را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست

 

گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست

 

غم  آنقدر دارم که میخواهم تمام فصلها را

 

بر سفره رنگین خود بنشانمت بنشینن ، غمی نیست

 

حوای من ، بر من مگیر این خودستایی را که بی شک

 

تنهاتر از من در آسمانت آدمی نیست

 

آئینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم

 

تا روشنم شد در میان مردگان ، آدمی نیست

 

همواره چون من نه ، فقط یک لحظه خوب من بیاندیش

 

لبریزی از گفتن ولی در هیچ  سویت محرمی نیست

 

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

 

شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

 

شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شرم آن را

 

در دستهای بینهایت مهربانش مرحمی نیست

 

شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگر چه

 

ایننک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

 

محمد علی بهمنی


 
تساوی
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ خرداد ،۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

معلم پاي تخته داد مي زد
 صورتش از خشم گلگون بود
 و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود
ولي ‌آخر كلاسي ها
لواشك بين خود تقسيم مي كردند
وان يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد
براي آنكه بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان
تساوي هاي جبري رانشان مي داد
خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك
غمگين بود
تساوي را چنين بنوشت
يك با يك برابر هست
 از ميان جمع شاگردان يكي برخاست
هميشه يك نفر بايد به پا خيزد
به آرامي سخن سر داد
تساوي اشتباهي فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسيد
اگر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز
يك با يك برابر بود
سكوت مدهوشي بود و سئوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد
آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت
پايين بود
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه صورت نقره گون
چون قرص مه مي داشت
بالا بود
وان سيه چرده كه مي ناليد
پايين بود
اگريك فرد انسان واحد يك بود
اين تساوي زير و رو مي شد
حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود
نان و مال مفت خواران
از كجا آماده مي گرديد
يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟
 يا كه زير صربت شلاق له مي گشت ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد
 يك با يك برابر نيست

خسرو گلسرخی

 

باران ، آمده ايم تا تساويها را از نو تعريف کنيم آمده ايم بگوئيم ميشود دنيايی ساخت که در آن همه با هم برابر باشند فقط بايد خواست فقط بايد عزمی جزم داشت فقط بايد قدرت مقابله با همه سختی ها و مرارت ها ناملايمی ها و نا مردمی ها را داشت باران ، ايمان دارم که اگر بخواهيم ميشود ...


 
آينده .....
ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

چه غم انگيز است كه وقتي چشمه اي سرد و زلال ، در برابرت ميجوشد و مي خواند و مي نالد ، تشنه آتش باشي و نه آب

و چشمه كه خشكيد . . . .

چشمه اي كه ، از آن آتش كه تو ، تشنه آن بودي بخار شد و به هوا رفت ، و آتش كوير را تافت و در خود گداخت و از زمين آتش روئيد و از آسمان آتش باريد ،

تو تشنه آب گردي و نه تشنه آتش .

و بعد عمري . . . . . .

گداختن از غم نبودن كسي كه تا بود ، از غم نبودن تو مي گداخت....

 

باران ، گاهی اوقات بد نیست نگاهی هم به عقب بیاندازیم ببینیم این راهی که میرویم همانیست که میخواستیم یا نه به بیراهه میرویم ببینیم کجائیم زندگی را به کجا میبریم لحظه ها و ساعتهایمان را چگونه صرف می کنیم ؟

باران ، عادت کرده ایم به تاسف خوردن به حسرت گذشته هاا را خوردن و آرزوی آینده را داشتن اما هیچگاه حالمان را نساختیم یا در گذشته بودیم یا در خیال آینده اما باران تا امروزمان را نسازیم از آینده خبری نیست اگر امروز برای آینده کاری نکنیم آینده توهمی بیش نیست

 


 
← صفحه بعد