سلام باران ،
قول دادم شاد باشم و به گذشته ها فکر نکنم ، سر قولم هستم اما قبول داری که نمی شود ، نمی شود به این سادگیها دست شست ، اما سر حرفی که زدم خواهم ماند مطمئن باش .
باران گاهی اوقات بد جوری یاد این گفته دکتر شریعتی می افتم :
چه غم انگيز است كه وقتي چشمه اي سرد و زلال ، در برابرت ميجوشد و مي خواند و مي نالد ، تشنه آتش باشي و نه آب
و چشمه كه خشكيد . . . .
چشمه اي كه ، از آن آتش كه تو ، تشنه آن بودي بخار شد و به هوا رفت ، و آتش كوير را تافت و در خود گداخت و از زمين آتش روئيد و از آسمان آتش باريد ،
تو تشنه آب گردي و نه تشنه آتش .
و بعد عمري . . . . . .
گداختن از غم نبودن كسي كه تا بود ، از غم نبودن تو مي گداخت .
واقعا جای تامل دارد ، گداختن از غم نبودن كسي كه تا بود ، از غم نبودن تو مي گداخت . باران همیشه حسرت می خوریم حسرت لحظه هایی که از دست دادیم و برگشتنی نیستند حسرت اوقاتی که میتوانستند بهترین لحظات زندگیمان باشند اما نفهمیدیم ، باران نمیدانم چرا ما آدمها اینگونه شده ایم تمام عمر را در حسرت یک لحظه سپری میکنیم و وقتی لحظه موعود فرا میرسد حواسمان جای دیگریست انگار خودمان نیستیم حواسمان نیست که اگر این لحظه گذشت دیگر هرگز باز نخواهد گشت عمری در انتظار یک لحظه ایم ولی وقتی آن لحظه فرا میرسد قدرش را نمی دانیم .
باران ، کاش قدر لحظه لحظه زندگی را میدانستیم کاش میفهمیدیم لحظه موعود وجود ندارد لحظه موعود همین الان است همین لحظه است همین ثانیه هاییست که بی توقف می گذرند و می روند و این مائیم که داریم لحظات عمرمان را میکشیم بی هیچ حرکتی بی هیچ تغییری
باران کاش کمی به خود بیائیم ببینیم چه کرده ایم ببینیم چه میخواهیم بکنیم ببینیم این همان چیزیست که به دنبالش بودیم یا نه در پی چیز دیگری آمدیم و به اینجا رسیدیم باران لحظه ها میگذرند اما مهم این است که ما چه استفاده ای از این لحظه ها میکنیم
خیمه شب بازی دهر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشقها میمیرند
رنگه رنگ دگر می گیرند
و بهاران ز پس هم سپری می گردند
ای فقط خاطره هاست
که چه شیرین و چه تلخ
دست ناخورده به جا میماند
باران کا ش میفهمیدیم که تمام عمر در اشتباه بودیم تمام عمر راه به بیراهه بردیم به سوی ناکجا آبادی رفتیم که خو نیز نمی دانستیم به کجا ختم میشود باران ، کمی به خود بیاییم و به آینده و گذشته مان نظری بیاندازیم تا بفهمیم کجای کاریم تا بفهمیم کجا هستیم و به کجا میخواهیم برویم .
لحظه ها
لحظه ها را دريابيم
لحظه ها عطر گل احساسند
لحظه ها در تپش پنجره ها
عشق را مي سازند
دوستي شيشه و سنگ
در به روي همه پنجره ها مي بندد
لحظه ها را دريابيم
لحظه پاي نهادن در اين هيچستان
لحظه عشق به هم ورزيدن
لحظه مردن ....
لحظه ها را دريابيم
تك تك ثانيه ها
مي برد ما را
تا مرگ
لحظه ها پيچش پيچك مرگ است
به دور گل عشق
لحظه ها را دريابيم
روز موعود زمين نزديك است
روز بي خود شدن از خويشتن خويش
روز بگذشتن از اين
زندگي دايره وار
و در آن روز كه عشق
نقطه مركز دايره هستي شد !
دل ما از گذر ثانيه ها
غمگين نيست
كه در آن روز
همه عقربه ها
همه ثانيه ها
معكوسند
و در آن روز همه
عشق به هم مي آموزند
و در آن روز همه
مجنون تر از مجنونند
همه «تا ته كوچه شك»
رفته اند
همه «تا سر قله ايمان»
رفته اند
و همه
عشق را مي فهمند
مانی 18 بهمن 1382
قســــــــــــــمت
پير مردي بود
چهره اي خاموش
و دستاني كه مي لرزيد
نه از سرما
نه از ترس
كه از آن آتش پنهان
و چشماني
كه از درد درونش حكايت داشت
جشماني كه مي خنديد
بر اين دنياي وارونه
وليكن حرفها داشت با هر نگاهي
و يك دنيا سخن از بي قراري
سيگاري آتش زد
و دودش را به حلقم كرد جاري
با نوايي دلنشين
اينگونه آغازيد :
آري ، آري
زندگانيم چنين بوده ست
زآغاز تا پايان
شور و سياه و تلخ
به راه عشق نا فرجام
ره بسيار پيمودم
و دل را لعبتي كردم
به دست حوريان خادم ابليس
و اينجا آخر راه است
ره پيموده بسيار است
دلم پر خون
سرم مجنون
و دستم ، خالي از گرماي دستي است
نمي دانم
نمي دانم گناه من چه بود آخر
كه بايد اينچنين فرجام مي ديدم
هميشه با دل پر درد مي گفتم:
كه اين شايد ، قسمتم بوده ست
وليكن بعد از ساليان سال فهميدم
كه قسمت ، قسمت ما نيست
كه قسمت ، از آن مهتراني است
كه دل را ، به سيم و زر بها دادند
پس از عمري راه درد پيمودن
نيك فهميدم
كه قسمت ، قسمت ما نيست
به هركه دل سپردم
به جاي نوش نيشم بود
به هر كه سر سپردم من
سرود درد كيشم بود
در اين ره چيز ها ديدم
ز نامردي
ز نا اهلي
ز بيداد و ستمكاري
ز عشق آتشين در بند خود خواهي
در اين ره مرگ را ديدم
عشق را ديدم
ز درد و رنج من بسيار ديدم
وليكن هيچ
پس از اين راه طولاني باز فهميدم
كه قسمت ، قسمت ما نيست
به راه سالكان رفتم
در آنجا ، نور حق را
نور جاويدان حق را
به چشم خود عيان ديدم
ولي افسوس آنجا نيز فهميدم
كه قسمت ، قسمت ما نيست
به هر راهي كه مي رفتم
ز هر شهري كه بگذشتم
فقط اين جمله را مادام مي گفتم :
كه قسمت ، قسمت ما نيست
نمي دانم خداي عادل رحمان
قسمت ما را با كه قسمت كرد
كه اينگونه به كار خويش درماندم
كه اينگونه شكنج و درد و سرما را
به جان دارم
كه اينگونه تمام درد دنيا را نهان دارم
كه اينگونه دلم از مهر كس خالي ست
نمي دانم ، نمي دانم
گناهم شايد اين بودست
كه در دل عشق را زنده مي ديدم
و يا شايد، چون
بسان ديگران عشق را از خود نراندم من
نمي دانم ، نمي دانم
وليكن تو جوانك
به دنبال قسمتت بيهوده مي گردي
كه باغ عشق باغ بي برگي است
كه در جاي ديگر نيز
آسمان همين رنگي است
قدم مگذار در راه بي فرجام
ره توشه ات را زمين بگذار
كه قسمت ، قسمت ما نيست
مانی 22 خرداد 1383
کاش......
کاش دلهامان
پر از احساس اقاقی ها بود
کاش در دلهامان
شوق رفتن کم بود
کاش می شد
تا ابد، با هم ماند
اما...
رسم دنيا اين است
رفتن و دل کندن
ز همه آدمها
کاش در دلهامان
عطر شب بو می پيچيد
کاش می شنيديم
صدای ملکوت
که به آواز به ما ميگويد:
زندگی خالی نيست
زندگی زيباست
کاش
می شد فهميد
راز مرغان مهاجر را
کاش می شد
همه را مجنون ديد
که پی ليلی خود
ز همه سدها
ز همه درها
می گذرند
کاش می شد
پلی از عشق ساخت
ميان دو نگاه
کاش لک لکها
طعم ماندن را می فهميدند
کاش دلها
همه بارانی بود
بی غش
بی ريا
بی رنگ
بر تن تفته اين پهنه کوير
می باريد
و همه خشکيها
همه بی مهری ها را
می زدود از دلمان
کاش
چشمها همه صادق بودند
می شد از برق نگاه هر کس
راز ناگفته او را خواند
کاش دلها همه عاشق بودند
تا که خالی شود از رنگ و ريا
دلهامان
کاش دلها همه آبی بودند
صاف و آرام و بزرگ
چون دريا
کاش می دانستيم
در پس چهره خاموش هر کس
چه جهانی پنهان است
کاش می فهميديم
که مرگ
پايان نيست
مرگ نقطه آغاز حياتی دگر است
مرگ
با همه همهمه و شيون ها
زيباست
کاش می فهميديم
که چه آسان
می توان دل کند
از همه آدمها
از همه بود و نبود
کاش ميفهميديم
که شب خالی نيست
ترس ما
از شب
از مرگ
وسعت نادانی ماست
کاش می فهميديم..
کاش....
کاش....
کاش....
.........
مانی۱۳آذر۱۳۸۲